تبلیغات
Namby Pamby - بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟!
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این که خود می دانم

که نکردی فکری

که تامل ننمودم رووزی

ساعتی یا انی

که چه سان می گذرد عمر گران ؟!

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون بچه است

بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو

نتوان خندیدن؟

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟چرا می ایم؟

بعد از این چند صباح

به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه

به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ

هیچ کس نیز نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از ان باز نفهمیدم من

که چه سان عمر می گذرد؟

لیک گفتند همه

که جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد کامروایی بکند

بگذارید خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری است

یک نفر بانگ براورد که او

از هم اکنون باید

فکر اینده کند

دیگری اوا داد

که چو فردا بشود

فکر فردا بکند

سومی می گفت همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش هم چنین فردایش

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذشت؟

ان همه قدرت و نیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت

نه تفکر نه تعمق نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری

چه توانی که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب

می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیکبیهوده تلف گشت جوانی

هیهات!

ان کسانی که نمیدانستند

زندگی یعنی چه

رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند که چو انها باشم

که چو انها دائم

فکر خوردن باشم فک گشتن باشم

فکر تامین معاش ،ثروت،همسر

کس مرا هیچ نگفت

زندگی ثروت،داشتن همسر نیست

زندگی کردن

فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چو عمر گذشت معنیش فهمیدم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هواها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی اسوده

فارغ از شهوت و از و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم

در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرات و امید شهامت  نوشم

زره جنگ برای بد و نا حق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

انچه اموخته ام بر دگران نیز نکو اموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش

ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زائدو بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

معنیش فهمیدم



نوشته شده توسط :Zohreh
دوشنبه 27 تیر 1390-12:28 ب.ظ