تبلیغات
Namby Pamby
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

احساسام  میکس شدن...یه جوری که نمیتونم تشخیصشون بدم !!!

تجویز شما چیه ؟!


نوشته شده توسط :Zohreh
شنبه 27 خرداد 1391-11:24 ب.ظ

باتو این ثانیه ها معنی تکرار نبودن

باور آینه ها جرات انکارنبودن

بودنت معجزه ی شرقی باران وعطش

تونبودی روز وشب این همه تب دار نبودن

تو نه سحری  ، تونه جادو ، نه سرابی می دونم

تو نه آواز یه رویا  ، نه یه خوابی می دونم

تو همون آیت نوری توی شب های سیاه

توی آوار تباهی تو امیدی تو پناه

 

 

گرچه هنوزم فاصله ها خورشیدو ازمن می گیره

اما نذار این شب زده باز تو تن ظلمت بمیره

ثانیه ها ، ثانیه ها ، وسعت فریاد منه

کاری بکن ، کاری بکن ، فرصت میلاد منه

با تموم خستگیام

باهمه دلبستگیام

لب خاموشم تورو چون شعری واسه فریاد کم میاره

تو کویر تشنه ی روح من بگو باز بارون بباره



نوشته شده توسط :Zohreh
شنبه 19 فروردین 1391-01:10 ب.ظ


دلت برای کسی تنگ شده ؟ 
بهش زنگ بزن !

می خوای تو رو بفهمند ؟
توضیح بده !
... 
می خوای کسی رو ببینی ؟ 
دعوتش کن !

چیزی هست که دوست نداری ؟ 
بگو !

... چیزی هست که دوست داری ؟
تأئیدش کن !

... سوال داری ؟
بپرس !

عاشـــ♥ـــق کسی هستی ؟ 
بهش بگو !

هیچ کس نمے دونه تو ذهنت چے مے گذره ،
بهتره که خودت شرح بدے ... !


نوشته شده توسط :Zohreh
سه شنبه 8 فروردین 1391-08:53 ب.ظ

دوستــــــــــــــــای خوبـــــــــــــم عیـــــــــــــــدتون مبـــــــــــارک




نوشته شده توسط :Zohreh
سه شنبه 1 فروردین 1391-08:37 ق.ظ

درد دارد وقتی:
همه چیز را میدانی و فکر میکنند نمیدانی
غصه میخوری که میدانی و میخندند که نمیدانی...


نوشته شده توسط :Zohreh
دوشنبه 29 اسفند 1390-11:32 ق.ظ




نوشته شده توسط :Zohreh
دوشنبه 10 بهمن 1390-02:00 ب.ظ


آدمـــهــا ، نــمـی فـهمـنـت ....

تــــرجـمـه ات مـیـکـنـنـد ؛
آن هــــــم بـه زبـــــــان خـودشـــــــــــــان!!!


نوشته شده توسط :Zohreh
یکشنبه 2 بهمن 1390-12:37 ب.ظ


زندگی کن و بگذار هر ممکنی پیش آید
بخوان، پایکوبی کن، فریاد بزن، گریه کن... بخند،
عشق بورز، مکاشفه کن، بپیوند، تنها بمان...
به بازار شو و گاه در کوهسار بیتوته کن.
زندگی کوتاه است، آن را سرشار بگذران تا آنجا که می توانی
و تلاش نکن که در برابر این نیاز مقاومت کنی...


نوشته شده توسط :Zohreh
چهارشنبه 21 دی 1390-01:09 ب.ظ


چاله ای در خیابان شهری وجود داشت و مردم از وجود این چاله گله داشتند

زیرا بدلیل تاریکی خیابان بعضی وقتاآدمهای اون محل توی اون چاله می افتادند وبه شدت زخمی می شدند

بنابراین همگی تصمیم گرفتند روبروی فرمانداری شهرجمع شوندواعتراض خودشان روبگن

باکلی شعار وهیاهو بالاخره فرماندارو شهردار ونماینده شهردرمجلس بیرون اومدن وپشت تریبون قرارگرفتن.

ابتدا فرماندارشروع به سخنرانی کرد وهمه ساکت شدن.

فرماندارگفت من راه حل بسیارخوب دارم واون اینه که ما یه مرکز فوریتهای پزشکی درنزدیکی اون چاله ایجادکنیم

تاهرموقع کسی دراون چاله افتادسرعا اونو باآمبولانس به بیمارستان برسونه.مردم همگی خوشحال کف میزدندوایول میگفتن

تااینکه شهردار پاشدوروبه فرماندار کردوگفت این یه راه حل مسخره است

چون شاید تاآمبولانس اون زخمی روبرسونه بیمارستان طرف بمیره ،

بنابراین من پیشنهادمیکنم که یک بیمارستان رودرنزدیکی اون چاله ایجادبشه

که اگه کسی تواون چاله بیفته سریع برسه بیمارستان وموردمداواقرار بگیره واینجوری شانص زنده ماندش بیشتره.

دیگه مردم سرازپانمی شناختن کلی خوشحال شدن که صاحب یه بیمارستان جدید میشوند

ناگهان نماینده شهر گفت که نه فرماندار عقل داردنه شهردار.

چون ساخت یه بیمارستان حداقل2سال زمان میبرد ومابرای الان چاره می خواهیم

مردم همگی ساکت شدن که آقای نماینده چه راه حلی داره

که نماینده گفت مااین چاله راپرمیکنیم ودرکناربیمارستان شهر یه چاله میکنیم اینجوری هم سریعتره وهم ارزانتر.


نوشته شده توسط :Zohreh
یکشنبه 18 دی 1390-09:41 ب.ظ



وقتی وجود خدا باورت بشه
                   خدا یه نقطه میذاره زیر باورت و "یاورت" میشه !!


نوشته شده توسط :Zohreh
شنبه 17 دی 1390-11:11 ب.ظ


سلااام...بالاخره من برگشتم...امیدوارم بازم بهم سر بزنید و منو خوشحال کنید...بابت غیبتم معذرت !!


نوشته شده توسط :Zohreh
شنبه 17 دی 1390-09:17 ب.ظ

مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار میزنه سوارش میکنه ، مسافر صندلی جلو میشینه

یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه : آقا منو میشناسی ؟

راننده میگه : نه

در این زمان راننده برای یک مسافر خانم که دست تکان میده نگه میداره

خانومه عقب میشینه

مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی ؟

راننده میگه : نه. شما ؟

مسافر مرد میگه : من عزرائیلم

راننده میگه : برو بابا هالو گیر آوردی ؟

یهو خانومه از عقب به راننده میگه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین ؟!!!

راننده تا اینو میشنوه شوکه میشه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه .

بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن…


نوشته شده توسط :Zohreh
یکشنبه 10 مهر 1390-04:45 ب.ظ


شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی پسرک ، در حالی ‌که پاهای برهنه ‌اش را روی برف جابه‌ جا می ‌کرد تا شاید 

سرمای برف‌ های کف پیاده ‌رو کم ‌تر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می ‌کرد 

در نگاهش چیزی موج می ‌زد ، انگاری که با نگاهش ، نداشته ‌هاش رو از خدا طلب می ‌کرد ، انگاری با چشم‌ هاش آرزو می ‌کرد 

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقیقه بعد ، در حالی ‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

آهای ، آقا پسر 
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق می ‌زد وقتی آن خانم ، کفش‌ ها را به ‌او داد . پسرک با چشم ‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید 
شما خدا هستید ؟
نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم 
آها ، می‌ دانستم که با خدا نسبتی دارید!


نوشته شده توسط :Zohreh
شنبه 2 مهر 1390-09:10 ق.ظ

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .



نوشته شده توسط :Zohreh
شنبه 2 مهر 1390-09:09 ق.ظ


هیچکس؛ بی کَس نیست ، اما ....

موفق کسیست که با هر کَس نیست



نوشته شده توسط :Zohreh
پنجشنبه 24 شهریور 1390-02:59 ب.ظ











  • تعداد صفحات :20
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...